تبليغاتX
•**•.•**•.ღღDead lOve

•**•.•**•.ღღDead lOve

وقتی تو با همه میخوابیدی !!! من ساده با فکر تو می خوابیدم ...

دلم برات تنگ شده..

دلم برات تنگ شده.....اما من...من میتونم این دوری رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نمیكنم ...... میدونی چرا؟؟ آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام كنم....رد احساست روی دلم جا مونده ... میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم...........چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نیستی؟؟چطور بگم با من نیستی؟؟آره!خودت میدونی....میدونی كه همیشه با منی....میدونی كه تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی....آخه...تو،توی قلب منی...آره!تو قلب من....برای همینه كه همیشه با منی...برای همینه كه حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی...برای همینه كه میتونم دوریت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...هر وقت حس میكنم دیگه طاقت ندارم....دیگه نمیتونم تحمل كنم...دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میكشم....دستامو كه بو میكنم دیوونه میشم...دیوونه از عطرت. صدای مهربونت رو میشنوم ...و آخر همهء اینها...به یه چیز میرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه...اونوقت تو رو نزدیكتر از همیشه حس میكنم....اونوقت دیگه تنها نیستم.حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم.. به این تنهایی دل بستم...حالا میدونم كه این تنهایی خالی نیست...پر از یاد عشقه.. پر از اشكهای گرم عاشقونست...



+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 0:40  توسط afarinesh:::...:::parmidUx   | 

dard O del ba khOdaaa...paRmidUx

سلام خدا جونم ،مگه نمیگن خدا مهربونه؟خدا به درد دل های ما گوش میده؟

خدا امروز خیلی خیلی خوبم چون امروز تمام حرفای دلم رو با غصه هامو با تو در میان میزارم .هر چند اگر هم نگم خودت میدونی

خدا تو خیلی بزرگی خدا مگه نگفتی بنده هام هر چی رو ازته دلشون بخوان بهشون میدم .خدا مگه تو دوست من نیستی خدا جون

غم وغصه هام داره بیداد میکنه خودت میدونی که دارم از غصه میترکم ولی همیشه جلوی همه میخندم و همیشه به خودم امیدواری میدم

خدا جون هیچی مثل تو پایدار نیست و دوست همیشکی منی در غم هام در شادی هام در گریه هام درکنج تنهایم در کنج دلم در لحظه های که احساس خفگی میکنم

خدا جون در وقتهای غم وغصه همه پشتم رو خالی میکنن فقط توی که پشتم می ایستی فقط توی در تاریکی ها دستمو میگیری

خدا جون این نوشته های که مینویسم واست اشکام نمیزارن خوب تایپ کنم

خدا جون فقط تو درد های منو میدونی خدا جون گله ای ندارم ناشکری نمیکنم اینا فقط درد دلم با توه که سر پناه منی همیشه در همه حال سپاس گذارتم

خدا جون تو این جاده ای بی انتها تنهام نزار .خدا نزار بد بشم چون اگه بد بشم دیگه تنهام میزاری اون وقت به کی تکیه کنم که لایق تکیه گاه همیشگی باشه

خدا جون امشب خواب به چشمام نمیاد خدایا لحظه های تاریکم با وجود خودت نورانی کن ای خدا تمام غم های دنیا ماله من فقط تنام نزار با این همه حسرت و اشکای چشمم

خدای من اگه حرفام رو بنویسم برات تا خود صبح تموم نمیشه الان همشو واست میگم خدا ......میدونی.....هیچکی نمیفهمه....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 1:37  توسط afarinesh:::...:::parmidUx   | 

 عکس   داستان گفتگوی کودک و خدا


کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: “می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟”

خداوند پاسخ داد: “از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام. او از تو نگهداری خواهد کرد.” اما کودک هنوز مطمئن نبود که می‌خواهد برود یا نه: “اما اینجا در بهشت، من هیچ کار جز خندین و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.”

خداوند لبخند زد: “فرشته تو برایت آواز می‌خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.”

کودک ادامه داد: “من چطور می توانم بفهمم مردم چه می‌گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟”

خداوند او را نوازش کرد و گفت: “فرشتة تو، زیباترین و شیرین‌‌ترین واژه‌هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.”

کودک با ناراحتی گفت: “وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟”

 

اما خدا برای این سؤال هم پاسخی داشت: “فرشته‌ات، دستهایت را درکنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می‌دهد که چگونه دعاکنی.”

کودک سرش رابرگرداند وپرسید: “شنیده‌ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می‌کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟”

- “فرشته‌ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.”

کودک با نگرانی ادامه داد: “اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما راببینم، ناراحت خواهم بود.”

خدواند لبخند زد و گفت: “فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهدکرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من همیشه درکنار تو خواهم بود.”

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می‌شد. کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.

او به آرامی یک سؤال دیگر از خداوند پرسید: “خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگویید.”

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: “نام فرشته‌ات اهمیتی ندارد. به راحتی می‌توانی او را مادر صدا کنی.”

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 22:53  توسط afarinesh:::...:::parmidUx   | 

خدا

معلم: آیا می توانی خدا را ببینی؟ دانش آموز : خیر ، معلم : آیا میتوانی آن را لمس کنی؟، دانش آموز : خیر ، معلم : پس خدا نیست!! دانش آموز : آیا شما مغزتان را دیده اید ؟ معلم : خیر ، دانش آموز : آیا می توانید آن را لمس کنید ؟؟ معلم : خیر ، دانش آموز : پس شما مغز ندارید


+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 22:42  توسط afarinesh:::...:::parmidUx   | 

ای خدا منو ایگنور نکن-خدایا اگه به بیراهه رفتم بازز بزن به حال خودم بیام‌خدایا منو ادد کن تا همیشه بیی‌ به قلبم‌خدایا همیشه پی‌ام بده حالمو بپرس‌خدایا هیچوقت منو بوق نده‌ای خدا منو ده‌ اکتیو نکن

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 23:38  توسط afarinesh:::...:::parmidUx   | 

اول از همه برایت آرزو میکنم که عاشق شوی، و اگر هستی کسی هم به تو عشق بورزد و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد و پس از تنهاییت، نفرتی از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد بدانی چگونه بدور از ناامیدی زندگی کنی.



برایت همچنین آرزو میکنم که دوستانی داشته باشی، از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست و برخی دوستدار، که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد. و چون زندگی بدینگونه است برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد که دستکم، یکی از آنها اعتراضش به حق باشد تا زیاده به خودت غره نشوی.



و نیز آرزومندم مفید باشی، نه خیلی غیر ضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است، همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگه دارد.



همچنین برایت آرزومندم که صبور باشی، نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند چون این کار ساده ای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند و با کاربرد درست صبوری ات، برای دیگران نمونه شوی.



و امیدوارم اگر جوان هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیده ای، به جوان نمایی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی. چراکه هر سنی، خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.



امیدوارم سگی را نوازش کنی، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی وقتی که آواز سحرگاهی اش را سر میدهد. چرا که به این طریق به رایگان احساس زیبایی خواهی یافت.

امیدوارم دانه ای هم بر خاک بفشانی هر چند که خرد بوده باشد و با رووئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.



بعلاوه، آرزومندم که پول داشته باشی زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینکه، سالی یکبار پولت را جلوی رویت بگذاری و بگویی: این مال من است؟ فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است.



و در پایان، اگر مردی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی. که اگر فردا خسته باشی، یا پس فردا شادمان، باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.



اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد، دیگر چیزی ندارم که برایت آرزو کنم

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 23:27  توسط afarinesh:::...:::parmidUx   | 

مُردم

اگر روزي مُردم ، تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم بر روي سينه ام تکه يخي بگذاريد تا به جاي معشوقم برايم گريه کند ... چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم ... و آخر اينکه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم::::....::::....::::....

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 20:56  توسط afarinesh:::...:::parmidUx   | 

هنوزم چشمای تو، مثل شبای پر ستاره ست
هنوزم دیدن تو، برام مثل عمر دوباره ست

هنوزم وقتی می خندی، دلم از شادی می لرزه
هنوزم با تو نشستن، به همه دنیا می ارزه

اما افسوس تو رو خواستن،دیگه دیره؛ دیگه دیره
اما افسوس به نخواستن،دلم آروم نمی گیره؛نمی گیره

تا گلی بر سر ایوون تو پژمرد و فرو ریخت
شبنمی غمزده از گوشه چشمان من آویخت

دوری بین من و تو؛دوری باغ و تماشاست
دوری بین من و تو؛دوری ماهی و دریاست


اما افسوس تو رو خواستن،دیگه دیره؛ دیگه دیره
اما افسوس به نخواستن،دلم آروم نمی گیره؛نمی گیره

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 18:28  توسط afarinesh:::...:::parmidUx   | 

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم

نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .


به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما

اون توجهی به این مساله نمیکرد .


آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم

 گفت:”متشکرم”.



میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم .

 من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .


تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود.

 از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم.

 وقتی کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو

میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳

بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .


روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ،

اون نمیخواد با من بیاد” .


من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که

اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ،

 درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم.

 جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ،

 تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.

آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و

من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .


یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم

 روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل

فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق

 

به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از

 

اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با

 وقار خاص و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.


میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من

عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .


نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ،

 من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج

 کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی

کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو

 اومدی ؟ متشکرم”


سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی

 خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت

هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،دختری که در دوران تحصیل اون

 رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:


” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون

 توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ،

 میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش

هستم. اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه

دوستم داره. ….


+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 18:25  توسط afarinesh:::...:::parmidUx   | 

...

باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم
من می توانم ،می شود آرام تلقین می کنم

با عکسهای دیگری تا صبح صحبت می کنم
با آن اتاق خویش را بیهوده تزیین می کنم

سخت است اما می شود در نقش یک عاقل روم
شب نه دعایت می کنم نه صبح نفرین می کنم

حالم نه اصلا خوب نیست تا بعد بهتر می شود
فکری برای این دل تنهای غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای و برنمی گردی همین
خود را برای درک این، صد بار تحسین می کنم

از جنب وجوش افتاده ام دیگر نمی گویم به خود
وقتی عروسی می کند، این می کنم آن می کنم

خوابم نمی آید ولی از ترس بیداری به زور
با لطف قرص قد نقل یک خواب رنگین می کنم

این درد زرد بی کسی بر شانه جا خوش کرده است
از روی عادت دوستی با بار سنگین می کنم

هر چه دعا کردم نشد شاید کسی آمین نگفت
حالا تقاضای دلی سرشار از آمین می کنم

نه اسب،نه باران،نه مرد،تنهاییم و این دائمیست
اسب حقیقت را خودم با این نشان زین می کنم

یا می برم ، یا باز هم نقش شکستی تلخ را
در خاطرات تلخ خود با رنج آذین می کنم

حالا نه تو مال منی،نه خواستی سهمت شوم
این مشکل من بود و هست در عشق گلچین می کنم

کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست
این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین می کنم


باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 17:53  توسط afarinesh:::...:::parmidUx   |